
با تو ام؛
شهید حسن مقدم
شهید مصطفی احمدی روشن .
و...
پی نوشت: حرفهای من اغلب سیاسی نیست . من از سیاست چیزی نمی دانم.
ای کاروان لبخند و شادی
برشن زار لب های من.
بگذر
از آنجایی که "پرچم حسرت" کوفته ام
و تکیه "کاش" برساخته ام ؛
ز کوچهء خاطره های دور دست کودکی ام .
اشکی که روان است،
آهی بی رمق،
دامان تو را می گیرد،
امروز.
وبگرد عزیز سلام . به دلیل طولانی بودن مطلب مجبور شدم گفتگوی فی مابین را در این وب لاگ ادامه دهم . زیرا درج مطالب در کامنت های پرگار بهرام دردسر زیادی داشت . نظر اجمالی مرا در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید.
بیشتر آدمیان به صورت روز مره امید به دریافت این فرصت را در پسِ ذهن خویش داشته و نسبت به آن حساسیتی ندارند. گرچه درباره محتوا و اتفاقات آینده هر دم نگرانند و دغدغه مند.
همه ما بدون نظر داشت و توجه (آگاهانه) به امکان از دست دادن این فرصت، به زندگی خویش ادامه می دهیم، و این طبیعی است. زندگی باید کرد.
اما مسئله فقدان احتمالی آینده (احتمالی که در مقیاس زمانی قطعیت دارد. دیر و زود دارد و سوخت و سوز ندارد) نزد برخی از مردم، مسئله ای است.
موضوع فقط به احتمال وقوع مرگ خلاصه نمی شود. گرچه این مسئله، این دغدغه، معمولا ً با احتمال مردن یا چیزی شبیه به آن ! رخ می نمایاند.
احساس این فقدان محتمَل، می تواند همان کارکردهای ناخرسندانه یا خودآگاهانه مرگ را در برداشته باشد.
آنان که در آستانه مرگ هستند، محکومین به اعدام ؛ بیماران صعب العلاج و حتی سالخوردگان که زمانی بسیار کم برای ادامه حیات خویش را متصورند، به خوبی با این حس ّ جان دار و مستمر "فقدان" دست در گریبانند.
اما این آینده دقیقاً چیست؟ جایی که می تواند زندگی تداوم یابد! جایی که "من" مستمر می شود. و زمانی مثل همه آن زمان هایی که پیشتر در اختیار داشتم و گویی چیزی بسیار پیش پا افتاده بود. زمانهایی که به راحتی و بدون درک گذرانِ آن، در میانه ماجراها یا پندارهای طولانی ما " مصرف شد.
این آینده مگر قرار است چه چیزی در اختیار ما گذارد که احساس فقدان آن همچون یک " تروما" ، یک آسیب و ضربه، همچون یک عارضه، اکنونِ ما را به خود مشغول می کند؟
ارزش زمان با درک تدریجی فرصت های از دست رفته، اشتیاق حفظ حداقلی آن را حتی همراه درد و رنج و بیماری، موجب می شود.
غمش در نهانخانۀ دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند
خسروی عزیز نوشته است:
« یه حبه قند، فضای شلوغی دارد. فیلم با انبوهی از بازیگر، دیالوگ، کلمه، خنده و شادی شروع میشود و ادامه مییابد. در این میان مرگی هم اتفاق میافتد و تمام شادیها به غم تبدیل میشود. اما آیا این فضای شلوغ، با مرگ تبدیل به سکون میشود؟ برای من، نه. مرگ هم نمیتواند به شلوغی و سر و صدای فیلم پایان دهد. ورود قاسم هم فضا را آرام نمیکند. تنها و تنها زمانی که قاسم، زبان میگشاید و با لکنتِ اندکش سخن میگوید؛ سکون اتفاق میافتد. لکنت، همان مخاطرهی اندیشیدن و بیان آن است؛ پس همانجا میتوانم کمی آرام شوم و بر اتفاقاتی که گذشته و در پیاش میآید، تامل کنم. اینگونه، لکنت، گریز ِبه تفکر میشود.»
من با نگاهی به فروید و یونگ که درباره لکنت و خانه آن در روان آدمی سخن گفته اند، به این مسئله فکر کردم.
چرا لکنت گریز تفکر است؟ به گمان من اگر تفکر راستین حداقل در پاره ای از ظهور خویش، تمرکز و توجه ذهن به پدیداری خویش باشد، پس هر آنچه این توجه و تامل را قوام و دوام بخشد گریزگاهی به تفکر است. زیرا هر تاملی آنجا که با خودآگاهی همراه نباشد، تو او را همچون حل مسائل ریاضی بدان؛ نه تفکر.
هرگاه گشودگی به بیرون که با شلوغی و سر و صدا و عرضه خویش به دیگران و دغدغه نگاه و ارزیابی دیگران، همراه است، فرو نشیند، آنگاه گشودگی به سوی خویش آغاز می شود. جایی که سوژه و ابژه یکی شده و به تامل به خویشتن می نشیند. و لکنت از این بابت که برای گشودگی به بیرون مدتی اختلال ایجاد می کند، گریزی به تفکر است.
در این میان گاهی، فقط گاهی، سیلی های ضربدار اشراق نیز می تواند زاینده این تفکر جان دار باشد. سیلی هایی همچون مواجهه با مرگ، فقدان و فقر و ضعف و فتور خویش دربرابر عظمت جهان. چیزهایی که هوش به سر آدم می آورد.
مواجهه یعنی چه ؟
1- وقتی این همه پیش ذهن داریم (فکر کردن در فضای پیش ذهن ها و نیز زبان و پارادایم ها و گفتمان ها که چارچوب های فکر را تعیین می کنند، و ما اکنون در درون آنها با اطراف خود مواجه می شویم،) چطور می توان از مواجهه (بلاواسطه) با اثر / متن سخن گفت؟
درحقیقت مواجهه بلاواسطه چیزی فرا تر از یک آرمان تخیلی نیست. هیچ کس هم انتظار چنین چیزی را نباید داشته باشد. نه در علم نه هنر و نه فلسفه .
سالها موضوع شک نظام مند و سیستمیک و بعد از آن موضوع پدیدار شناسی برای فلاسفه مطرح بوده است. یعنی دست یابی به روش/ روش هایی که بتوان تاثیر پیش ذهن ها را کاسته و سوگیری ذهن آدمی را محدود کند.
تلاش های مختلف فلاسفه کمتر نتیجه عینی بخشید . حتی روشن شد که در سایه روش های تجربی نیز که بر آزمون و کمیت پذیری استوار است ، نمی توان به کلی خالی از پیش ذهن شد.
2- اما مقصود ما از ذکر مواجهه بی واسطه با اثر به دو معنی متفاوت بیان می شود. اول این که مخاطب اثر هنری در خوانش/ مواجه با متن با استفاده از وقوف بر فرایندهای آگاهانه ذهنش به تعلیق حداکثری مداخلات بیرون متنی مثل شخصیت و حیثیت مولف، زمانه تولید اثر و مطلوب های آن دوران، ملاحظات ایدئولوژیک محیط نولید اثر، و... بپردازد.
انتزاع اثر از این مداخلات بیرون متنی ( روانشناختی ، جامعه شناختی ، سیاسی و....) البته کار سخت و حرفه ای و در پاره ای موارد محتاج روش مندی خاصی است. و صزفاً با بکاربردن لفظ تعلیق همه چیز تمام نمی شود.
اما فعلا درباره این روش ها سخنی درمیان نیست.
2- معنی دوم مواجهه بی واسطه با متن به این نکته مهم تر اشاره دارد که مخاطب / ناقد به مراحل تاثیر و تاثر انفعالی و عاطفی متن برخویش وقوف داشته باشد. نظارت آگاهانه بر این تاثیرات، به مخاطب کمک می کند حتی المقدور از ظهور غیر واقعی معنای اثر جلو گیری کند.
اما این کار هم به غایت سخت و از مرحله اول مهم تر است. ضمن آنکه به هیچ رو نمی توان انتظار داشت که این نظارت تاماً و تماماً تحقق یابد. زیرا بخش عمده ای از فرایندهای ذهنی و اثر پذیری های انفعالی آدمی از دایره آگاهی و نظارتش خارج است.
بنا براین انتظار فروتنانهء پیش رو همان است که مخاطب دریابد تاثیرش از متن چه نوعی است و در خوانش هر فراز از متن چه اثری از او یافته است. ناقد در فرایند نقد- که مرحله ای به کلی متفاوت از مواجهه ولی متصل و بهره مند از آن است،- بتواند به مدیریت بهتر نقد خویش بنشیند.
البته بین اصالت و خودآگاهی رابطه ای است که این رابطه اگر از نوع عموم و خصوص مطلق نیست ؛ اما مِن وَجه هست. در پست بعدی درباره این رابطه سخن می گویم.
برخی از فلاسفه با ذوق اروپایی معتقد بودند که پیوند ناگسستنی بین فرم و محتوا وجود دارد. از این رو هر فرمی نمی تواند ظرفی برای بیان و انتقال هر معنایی باشد. معانی با قالب های متناسب با خود منتقل می شوند.
البته فرم ها در آب و خاک فرهنگ ها و جغرافیای خاص ریشه دارند. اما نسبت بی واسطه بین فرم و معنا منجر به عمومیت و احیاناً چند فرهنگی شدن آن در طی زمان می شود.
آدورنو و بنیامین فرا تر از این رفته و معتقد بودند که فرم رسوب معنا (یا محتوا) است. این جمله به انفکاک ناپذیری و تخصیصی بودن فرم و محتوا اشاره دارد. بنابراین در اولین قدم، هنرمند با انتخاب فرم خاص و ایجاد تغییرات جزئی و منحصر به فرد خودش درآن؛ درحقیقت در حال ایجاد مجرای مناسب انتقال پیام خود است. پس هیچ هنری نمی تواند فارغ از معنا، سویه، رویکرد و خلاصه پیام باشد. جاهای خالی اثر هنری همچون مناطق فراغ جایی است که منتقد پرسه می زند و به تفسیر متن می نشیند. جایی که اغلب به جزئیات واگرایانه اثر هنری از حیث فرم مربوط است. جایی که او با ابزار نقد نقب زده و از زمین فرم، محتوا را بیرون می کشد. یا می خواهد که چنین کند. شاید به گنج معنا برسد و شاید جز حرمان نبیند. جز خاک بر خاک نیفزاید. و از این رو مجبور شود که با هزار ترفند زبانی؛ خاک حاصل را کیمیا و گنج هنر جلوه دهد.
بی شک این طیف (فرم و معنا یا همان اصالت هنری و تعهد) به نحوی است که نمی توان هیچ اثر هنری را به کلی به یکی از قطب های طیف ارجاع دهیم. هر اثر هنری به میزانی که از فرم و انگیزه خالق خویش برخوردار است متعهد است. و به میزانی که متعهد، از اصالت هنری فاصله دارد. درعین حال هیچ هنری خالی از عنصر پیام و تعهد نیست.
شما دراین باره چگونه فکر می کنید؟
سوال خوبی بود تا سخنانم انضمامی و ممثل به موضوع عینی شود.
راستش شما مخاطب عینی و متشخص هستی. یعنی نویسنده متن با ملاحظه این که متنش را احتمالاً چند دوست معلوم (البته نه معلوم الحال!) خواهند خواند؛ که عبارت اند از الف و ب و ج و... مثل جنابتان؛ قلم به دست می گیرد. از این رو نویسنده در نوشتن با ملاحظه این که متن خواندنی و فهمیدنی باشد و به میل و خواست مخاطبش نزدیک باشد، می نویسد.
نگارنده با ملاحظه این که اسمش پای مطلب است و این مطلب بخشی از هویت او را نمایندگی می کند و حریمش را تعیین می کند می نویسد. این ها البته بر شما روشن است.
اما اگر فرض کنیم که کسی مثلاً در همین فضای وبلاگ بخواهد چیزی بنویسد و اسم خود را هم زیر مطلب حک نکند و مطمئن باشد کسی وی را نمی شناسد، به گمان شما در آن لحظه وی در ذهن خویش هیچ مخاطبی ندارد؟
به نظر حقیر جواب منفی است. به زعم من حتی در آن وضع و نظر هم وی در ذهنش مخاطبی یا مخاطبینی را در نظر دارد. البته مخاطبینی غیر متشخص. گویی لفظ مخاطب همچون یک عنوان کلی که فعلا هیچ مصداقی از آن در نظر نیست عمل می کند.
زیرا وی می داند خوانده می شود. و می خواهد طوری بنویسد که مثلاً خواننده احتمالی اش مطالب وی را پی گیرد و یا اظهار نظر کند و یا مثلاً تیراژ نوشته اش افزون شده و باز نشر کتابش مهیا. در هر صورت او ملاحظاتی چند خواهد داشت. همین .
من هم مخلص همه دوستان هستم.
پیشتر از مخاطب خیالی یا فرضی سخن گفته بودم. مخاطبی که تشخص عینی ندارد ولی در پس ذهن مولف هر دم حاضر است و مولف با پای او می دود و تولید اثر هنری ذیل نگاه او سامان می گیرد.
این دغدغه که اثر هنری را چه کسی می بیند و چه تفسیری بر آن می گذارد، امری است که همواره مولف را با خود می کشاند.
سخن نغز ملّای رومی، بی پرده به همین حضور دایمی "آن دیگری" اشاره دارد. وی می فرماید:
ز آفتاب ار کرد خفاش
احتجاب ------------------- نیست محجوب
از خیال آفتاب
خوف او را خود خیالش میدهد
------------------- آن خیالش سوی ظلمت میکشد
آن خیال نور می ترساندش
------------------- بر شب ظلمات میچفساندش
از خیال دشمن و تصویر اوست
------------------- که تو بر چفسیدهای بر یار و دوست
با این حال این گزاره را باید مطمح نظر داشت که هر چه اثر هنری ذیل بیان
و منطق عقلانی تولید شود، سایه فرضی و غیر متشخص مخاطب بر آن سنگین تر است. گمانم این
است که این امر بر بسیاری از پژوهندگان حوزه ادب و هنر نیز روشن است. اگر اثر به آرمان
هنر نزدیکتر باشد، یعنی بیان، بی واسطه تر و احساس و شهود در آن جدی تر باشد، حضور
مخاطب، -"آن دیگری"- در تولید اثر کمتر خواهد بود.
مثلاً تکنیک های کلامی و بیانی یا قالب های رایج هنری همواره نوعی چارچوب
بندی برای هنرمند می آفریند. و هنرمند بی گمان با نظر داشت آن که مخاطبانش وی را در
آن چارچوب های خواهند دید و اثرش را در آن ارزیابی خواهند کرد، به بهره جویی از این
تکنیک ها مبادرت می کند.
اما هنر هرچه قدر تازه تر و تکنیک ها هر چقدر واگرا تر، مخاطب ، پیشاپیش
کمتر در ذهن مولف حضور خواهد یافت.
مخاطب تنها آنجا تماماً اراده هنرمند را پیش از تولید اثر تحت تاثیر حضور
غیر مستقیم خود قرار می دهد که نظام بیان در خدمت گزاره های عقلانی و منطقی باشد. و
همه اوج هنر در فاصله از این بیان است. دست آویزی به قالب ها برای بیانی نو و واگرا.
در هنر که لطافت آن در شهود و دریافت حضوری مفاهیم و یافته ها است، اثری
اصیل تر تلقی می شود که به همان شهود و دریافت حضوری و ایجاد انفعال در مخاطب وقادارتر
باشد. از همین روست که نقد اثر هنری هرگز به پایه خود هنر نمی رسد و هنر محسوب نمی
گردد.
شاید کماکان گمان بریم که هنر بی ملاحظه مخاطب خاص و حتی غیر خاص (غیر
متشخص) تولید می شود. و تنها پس از آفرینش
اثر هنری است که مخاطبان هریک مهر دهنیت و تفسیر خویش را بر پای آن می گذارند.
صورت دیگری از اثر مخاطب نظرداشت ارسال پیام خاص در چارچوبهای هنری است
.هر چقدر هنر به بیان و تثبیت امری پیشاپیشی تعهد داشته باشد، در پرتوی سایه سنگین
مخاطب فرضی خود خواهد بود. و از بی واسطگی بیان اثر هنری دورتر خواهد شد. از این رو
بسیاری هنر را برای هنر می طلبند و هنر متعهد را عاملی برای تخریب آن می شمرند. اما
شاید این آرمان هنر باشد نه واقعیت آن.
در پست بعد، مجدداً این مضامین را مرور خواهیم کرد.
نیک می دانم که امروزِ ِمن، با کمی تغییر، فردای توست .
وه! که چه بد فرجامی!
شاید "غیرت" ام از "غیریت" ام بکاهد.
نمی دانم وقتی "بارت" از مرگ مولف سخن می گفت، تنها به مواجه متن و مخاطب نظر داشت یا پیش تر بر این نکته نیز توجه کرده بود که هر متنی نه لزوماً خودآگاه درسایه حضور مخاطبی فرضی تولید می شود. و بدین سان مولف در تولید اثرهیچ گاه تنها نیست.
مخاطب به صورت یک موجودیت ذهنی و مستقل همراه با پرداختی از پندارهای مولف همواره در ذهن او حضور دارد. پرداختی فرضی و محتمل.
انتخاب موضوع، زبان و شیوه بیان آن، صنایع ادبی مورد استفاده، استعارات، کنایات، و... همگی با پیش فرض "میل" و "نحوه دریافت" مخاطب انتخاب و تنظیم می شود.
اگر بارت حضور مولف و آفرینشگر متن را پس از پایان اثر، چنان کم رنگ و بی رمق می بیند که به مرگ مولف و مواجه بی واسطه متن و مخاطب حکم می کند، آیا شراکت دایمی و حضور موثر مخاطب فرضی را هم در کنارمولف می دید؟
این مخاطب است که به مولف فرمان می دهد که چه بنویسد و چطور، از چه ژانری سود برد،با کدام زمینه آغازد، کوتاه یا طویل بنویسد، طنز یا جدی بنگارد، سبک یا سنگین و... برای همین است که بخشی از محصولات دست مولف به معیار مخاطب شناخته می شود. کتاب کودک، کتاب دانشجو، احکام زنان ؛ داستان نوجوانان، فیلم های مخصوص بزرگسالان و...
ملاحظه اینکه مخاطب اثر کیست همواره دغدغه مولف است. و اینکه آیا این اثر با میل و علاقه و سطح اندیشه او سازگار است یا نه؟
البته تو می گویی مولف خود، نیازهای زمان و دردهای جامعه، علایق شخصی خود و سفارش دستگاه های سفارش دهنده را رعایت می کند. او سوار بر مرکب تولید اثر است. و برآمده از میل خود و اختیار خود تولیدش را انتخاب و به سرانجام می رساند.
و من می گویم همه اینها درپرتو درکی نه چندان روشن از مخاطبی فرضی صورت می یابد. مخاطبی که قرار است دست آخر با اثر رو به رو شود. و از این رو این مخاطب است که همواره مرکب مولف را می گیرد و در مسیرهایی خاصی روان می کند و یا از ورود به عرصه هایی او را باز می دارد.
مخاطب نه تنها شریک مولف در تولید اثر است بلکه برنامه ریز اصلی او نیز هست. شریکی جدی و مقتدر و برنامه ریزی پنهان و شاید ناخودآگاه .
پ.ن:
1- وقتی درباره اثر سخن می گویم ناخودآگاه به نویسندگی نظر دارم. از این رو افعالی مثل می نگارد و می نویسد بکار برده ام . ولی روشن است که اثر و متن اعم از نویسندگی به هر گونه "محصول" هنری نظر دارد. و حتی فارغ از بحث هنر شامل هرنوع تولید ذهنی ثبت شده نیز می شود که می تواند در معرض ارائه قرار گیرد.
2- سیطره گفتمان لیبرالیستی برفرهنگ و ادبیاتِ راجع به آن بسیار گسترده و فراگیر است. علی رغم میل باطنی مجبوریم از واژه هایی چون "کالای فرهنگی" "تولید هنری" ؛ "محصولات فرهنگی" و... استفاده کنیم.
تعمیم منطق اقتصادی و سودانگاری به همه عرصه های زندگی از جمله فرهنگ و هنر، همان انتقادی بود که اول بار "پولانی" به صورت مدون علیه لیبرالیسم و سرمایه داری برآمده از آن مطرح کرد. و من و تو به خوبی از ادبیات پیرو آن آگاهیم ولی چاره ای هم نداریم. فعلاً تا زایش کلماتی جایگزین باید صبرکرد.